هشت ماه و نيم
بعد از يه مدت طولاني بلاخره يه فرصت كوتاه پيدا كردم كه وبلاگتو اپديت كنم تو اين مدت اتفاقات گوناگون افتاد ٢٢ ارديبهشت دا (مادربزرگم ) به همراه خاله سارا پارسا جون و رويا اومدن تهران خونمون و تو كه با سختي با ديگران كنار ميومدي خيلي زود دوست شدي و كلي با پارسا پارك رفتي با اينكه مدتها بود كه بابا و ماما مي گفتي ولي حالا خيلي دقيق تلفظ كردي . بعد از رفتن مهمونامون من و بابا با همديگه دستتو سوزونديم با اتو الهي بميرم 😭😱 اوايل خرداد پدر جون مادر جون و دايي محمد مصطفي اوم ن يه سر تهران كه حسابي سوپرايز شدم چون من فكر مي كردم تو راه اصفهان هستن 😍😃 چند روز بعد هم رفتن اصفهان ١٢خرداد من و بابايي به همراه پسر گلم براي عقد عمه فريبا رفتيم اليگودرز كه تو مراسم بله برون تو كلي نظر دادي 😁 ١٥ خرداد هم رفتيم اصفهان خونه خاله كبري پدر جون اونجا گوسفند نذريشو قربوني كرد و فردا بعد از ناهاري كه تو پارك خورديمرو كلي عكس كه از گل پسرم گرفتيم اومديم تهران. ٢٤ خرداد هم كه قرار بود دايي جان عرفان از منچستر بياد و پدر جون و مادر جون و دايي محمدهم اومدن فرودگاه و همراه دايي همه اومدن خونه ما و تو به محض ديدن پدر جون يه صداي خنده اي از گلو در اوردي كه نشون دادي پدر جونو مي شناسي هر سري كه پدر جونو مي بيني يه واكنش نشون مي دي كه مي شناسي😁 ٢٦خرداد مادر جون وقتي داشت ماهي جنوب برامون درست مي كرد حالش بد شد و برديم بيمارستان رسول اكرم و بعد از كلي تحقيقات كه تو بيمارستان انجام دادن معلوم شد كه درد كيسه صفراس و بايد جراحي بشه و كيسه صفراش دراورده بشه😭 و بعد از چند روز با عمل كيسه صفراشو در اوردن و خاله هاي من و خاله مامان جون براي ديدنشون اومدن خونه ما يه شب بودن و برگشتن خوزستان .بعد پدر جون براي درد قلبشون رفتن پيش پز و معلوم شد رگشون گرفتگي داره بعد از عروسي دختر عمه كبري كه يكشنبه ٤ تير بود رفتن فنر گذاشتن و خدا رو شكر موفقيت اميز بود و عموهاي من و خانواده هاشون براي عيادت پدر جون اومدن كه تقريبا همه هفته ناهار و شام مهمون داشتيم و ١٥ تير عمو پرويزت و عمه معصومه همراه خانواده اومده بودن و ١٦ تير جمعه بعد از رفتن مهمونا و خوشحال از باببت اينكه ديگه بيمارستان رفتن تموم شده و مي تونيم از تعطيلات تابستوني همراه هم لذت ببريم امير مهدي من كه همه نفسمه از روي تخت افتاد و نزدك بود از نگراني بميرم هم خون دماغ شد وهم وقتي باش صحبت مي كرديم و صداش مي كرديم جواب نمي داد و سريع برديمش بيمارستان پيامبران .بعد از اينكه از دماغش عكس گرفتن معلوم شد كه مو برداشته و دكتر گفت ممكنه تا ٢٤ساعت به علت شكه شدن عكس العمل نداشته باشي كه خدا رو شكر چند دقيقه بعد به حالت عادي برگشتي و دكتر گفت با صورت از روي تخت افتادي و سرت اسيب نديده خدا رو شكر .ولي ما مرديمو زنده شديم روزي هزار بار خدا رو شكر مي كنم كه تو رو دوباره به ما داد😭
بعد از اين شك كه بهمون وارد شد و حالمونو حسابي گرفت مادر جون و پدر جون به همراه دايي جونا رفتن شمال. دايي عرفان طفلي اومد ايران خوش بگزرونه كه همش بيمارستان بود اميدوارم باقي مونده تابستون پر از شادي و خوشحالي باشه براش. پنج شنبه ٢٢تير هم عقد خاله محبوبه( دوست گلمون) بود كه به خاطر عروسي پسر عموي بابايي ما نتونستيم بريم و جمعه روز بعد از عقد رفتيم شمال .بزنم به تخته ماشالله چقد هم محبوبه جون و شوهرش به هم ميان.انشالله كه خوشبخت شن و روزاي خوشي داشته باشن.خوب امير مهدي جون براي اولين بار شمال رفت و كلي اب بازي كرد و بهش خوش گذشت و با وجود اينكه خانواده اقاي لطفي رو تازه مي ديد احساس غريبي نمي كرد تازه كلي دوست داشت حسن بغلش كنه خلاصه كلي اونا رو به زحمت انداختيم و خيلي خوش گذشت. برگشت جاده هراز يهو بارون شديد باريد و خدا رو شكر سويشرتت همراهمون بود پسرم به اواخر نه ماهگيش نزديك مي شهو كم كم دارهوارد ماه دهم مي شه اميدوارم ديگه هيچوقت هيچ مشكلي براش پيش نياد. امير مهدي درپايان ماه نهم هنوز دندون نداره سلام و خداحافظي رو كامل بلده مامان بابا دَدَ رو كامل مي دونه وقتي بابا خونه نيست و صداشمي كنم سينه خيز مي ري تو اتاقا دنبالش مي گردي عاشق دايي عرفاني و وقتي بغلشي بغل من نمياي عاشق زنگ اف افي و وقتي صداشو مي شنوي پشتسر هم يه چيزي شبيه كيه مي گي و تا كسي كه در زده تو نياد اروم نمي شي .با كمك گرفتن از اشيا مي ايستي .راستي يادم رفت بگم اون روزي كه از تخت افتادي بدون اينكه من خداحافظي يادت بدم وقتي عمو و بچه ها و عمه و بچه ها داشتن مي رفتن و گفتن خداحافظ خودت دست تكون دادي و من فكر كردم شايد شانسي بود و امتحان كردم ديدم كه بلدي و حالا حتي صداي خداحافظي رو از موبايل مي شنوي خودت دستتو تكون مي دي الهي دورت بگردم. سينه خيز هم كه كل اتاقا رو مي چرخي


هشت ماه و نيم
